تبليغاتX
حرف دل
زندگی کوتاه تر آن است که به دلتنگی بگذرد
رهایم کردی و رهایت نکردم.

گفتم حرف دل یکی است ...

هفتصدمین پادشاه را هم اگر به خواب ببینی

کنار کوچه بغض و بیداری

منتظرت خواهم ماند

چشمهایم را بر پوزخند این و آن بستم

وصدای تو را شنیدم ..

دلم روشن بود که یک روز ...

از زوایای گر یه هایم ظهور میکنی

حالا هم

از دیدن این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم

فقط کمی نگران می شوم...

می ترسم روزی در آینه

تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند

وتو از غربت بغض و بوسه بر نگشته باشی

تنها از همین میترسم

به امید دیداری دوباره.......................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 
 

امروز اصلا روز خوبی برا من نبود.خدایا کمکم کن من خیلی داغونم توخودت شاهدی که من یه شکست خورده هستم.امروز مامان دوستم میگفت ببین فاطمه چه روحیه ای داره آدم همراهش که میشه شاد میشه

تو دلم خندیدم گفتم آره تو راست میگی

اگه میدونستی که تو دلم چه غوغایی هست اینو نمی گفتی

همه میگن آدم خوش رو هستی ولی فقط خدا میدونه وبس........

هر روز که میاد بدتر میشم

خدا جونم مگه قرار نبود کمکم کنی ؟

فقط خدا جون ازت ممنونم به خاطر گناه و اشتباهاتی که تو زندگیم کردم

منو بخشیدی......................

این گذشت تو باعث شد که من تا آخر عمرم شرمندت باشم

خدایا این تپش قلب منو راحت نمی ذاره

چرا روزگار نمیذاره راحت برم وبیام

چرا نمیذاره حال خودم باشم.امشب خیلی دلم گرفته.دوست داشتم تنها باشم و زار زار گریه کنم

خدایا منو تنها نذار .خودمو سپردم دست تو

کاش سنگدل بودم .کاش .............کاش نامرد بودم کاش.......

خدااااااااااا....جلومو بگیر دارم دیوونه میشم

شاید یکی بگه این داره چرت می نویسه ...بگه..من دارم درد دل میکنم

خدا خودش ظرفیت شنیدن درد دلم رو داره.خیلی حرفها تودلم داره بالا و پایین میپره ولی نمیگم غرورم میگه نه نگو...........میگه اگه بگی دیگه ارزش نداره

این متنها هیچ ارزشی ندارد فقط جنبه خالی شدن عقدهام هست

دلتون شاد.....بای

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 

چند خط از زبان دلم...

 به راستي من کي ام..دختري از شهر کوچک خورشيد.. بزرگ شده در دستان پدر و مادر..يک طلوع سبز در امواج احساس.. شميم گلبرگي در بامداد خمار.. 

دنيایم را ستارگان افق تسخير کرده اند..من يک خيالم با ذهن و جسم! يک آگاهي مزمن..

من آني نيستم که شما مي بينيد يا ميشنويد..من يک توصيف بی کلامم.. هم خوبم و هم بد.. پر از التهاب..درگير تنسيف غمناک اين دنيا...

من فقط من نيستم.. دنيا ريشه در من دارد! اشتباه نکنيد..دنياي من با شما يکي نيست..من شازده کوچولو خودم هستم با يه گل سرخ..منتظر نيستم..من خود شرح يک انتظارم و اکنون در درک واقعي این لحظه غرقم..

من یک خیال در ذهنتان خواهم بود..به سراغم نیاید..من یک رویای دست نیافتنی هستم..فراسوی این دنیا..من  فقط به شوق خدا زنده ام.. 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 

آن روز ها چقدر پاک بودیم و بی گناه........                                       

  

با یک نگاه عاشق می شدیم و با یک اشاره دل می باختیم                                

وقتی به دل بستن خود فکر می کنم ؛ از همه آن سادگی ها به خنده می افتم...                

ولی نه! اگر چه دل ها پاک بودند و بی آلایش ؛ اما زندگی مسیری به همان سادگی نداشت .      

من به یک نگاه دل باختم و به صد اشاره آن را پاک کردم. می دانم آنچه باید ؛ اتفاق میافتد        

من به تقدیر نوشته شده ایمان دارم و فکر می کنم آنچه باید؛ رخ خواهد داد.                   

پس خود را به سرنوشت می سپارم و ایمان دارم دل های پاک و بی گناه تقدیری زیبا دارند........

همین.........                

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 

بچه ها اینا رو ببینید تو رو خدا.........من هر وقت میبینمشون جیق میزنم روحیه میگیرم....مثل امیر حسین و بچه گیهای پویا (بچه خواهرم ) میمونن

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 

داشتم از کنار جاده ای رد میشدم به تابلویی بر خوردم که دیدم نوشته دوست داشتن دل میخواهد نه دلیل

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 
اینم تقدیم میکنم به پسر دایی عزیزم آقا هادی

خدایی مو نمیزنه....

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 
اینو تقدیم میکنم به سامیه که الان خیلی ناراحته 
+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 

نارو زدي؟ نامرد بودي؟ رفتي؟ به درك که رفتي!!! نه كه عزيز نبودي! نه كه نمي خواستمت! نه كه دوست نداشتم! داشتم، خيلي هم دوست داشتم! اما دير شناختمت. همين! مي دوني چيه؟ ديگه نمي خوام عزادار باشم! نمي خوام چلّه بشينم و سال نگه دارم. ديگه نمي خوام از پيش اين روانپزشك پيش اون روانشناس برم و هر جا رسيد سفره دلمو باز كنم. ديگه نمی خوام با قرصهاي اعصاب و ضد جنون خودم و سرپا نگه دارم و وقت و بي وقت با ياد آوري يه خاطره، باز يه حمله عصبي، باز يه تشنج ديگه!!! نه ! ديگه نمي خوام ! بسّه! ديگه بسّه! مگه من چند سال جووني ميكنم كه بخوام بيشترش رو عزادار اين مرد و اون نامرد باشم!!! مي دوني، مي خوام شاد باشم و عشق بورزم، به خودم، به زندگي، به فردا كه مي دونم خيلي زيباست، اگر كه من بخواهم!!!

نارو زدي؟ نامرد بودي ؟ رفتي؟ به سلامت !

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 

سلام....شب همه بخیر.امروز خیلی روز خوبی بود رفتیم بیرون .روز خوبی بود...راستی بچه ها من اگه تو وبلاگم چیزی مینویسم برا دلم مینویسم برا کسی مینویسم که یه زمانی خیلی دوسش داشتم و اونم به خاطر یه اشغال منو تنها گذاشت و رفت.ولی دارم سعی میکنم که فراموشش کنم ....همین.....

خواستم بعضی ها خیال باطل نکنن.من برا کسی دیگه ننوشتم من هر چی هستم همینم

لااقل دیگه پست نیستم با روحیه خودم مشکل ندارم اگه یه زمانی ببینم که با کسی و با روحیه خودم مشکل دارم قطعا خودم رو به یه روانشناس نشون میدادم

میدونید بعضی ادما هر کاری رو انجام میدن ..اشکال نداره...هر حرفی رو میزنن اشکال نداره...جالبه نه؟

فقط من باید محکوم بشم که این اصلا برام مهم نیست

اینا تجربه خوبی برای من تو زندگی میشه

کسی خیال بد نکنه یا خدای نکرده به کسی بر نخوره این متن فقط مختص یه نفر یا افرادی که در مورد من فکر بد میکنند

بازم تو این شب از خدا می خوام که بهم راه راست رو نشون بده

و من واز شر گرگهای آدم نما نجات بده

..........متنفرم ازت به  خاطر همه خوبیهات که برام شکست بزرگی بود

همین......

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 

امروز نمیدانم چی مرگم شده احساس تنهايي ميكنم با اينكه همه عزيزانم دورو برم هستن اما نمي دانم... آخر چرا اينجوري شدم خيلي احساس خستگي ميكنم احساس و حالت آدمي را دارم كه دلش خيلي گرفته و منتظر يک فرصت است تا تنهاي تنها بشود و بزنه زير گريه …..

نمي دانم ولي انقدر دلم گرفته كه فكر نمي كنم حتي اگر تنها بشوم و كلي گريه كنم بازم آرام بشوم..

چند وقتي ميشه كه يک حس عجيبي دارم همش فكر مي كنم كه جاي يک چيزي در زندگيم خالي است به خدا هرچي دنبالش مي گردم باز پيدایش نمي كنم

خدايا چرا راهنماييم نمي كني؟؟ چرا نميگي چي كم دارم در زندگيم ؟؟

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 

خدا ی خوبم سلام

خوبی؟

قربونت برم که اینقدر هوای منو داری ولی ........بعضی جاها نه...

منو تنهام گذاشتی ..اشکال نداره تو اینقدر بزرگی و مهربون که قرار نیست هیچ کس ازت دلگیر بشه تو خودت میدونی که من چه سختی هایی کشیدم ..آره قبول دارم یه مقداریش تقصیر خودم بوده من خییلی گناه کرم خودتم شاهدی که من توبه کردم دیگه سعی میکنم هیچ گرگی رو تو خونه دلم راه ندم قوووووووول میدم ولی به خودت قسم مواظبم باش .قسمت میدم مشکلات همه مردم رو حل کن مشکل منم حل کن

تا حالا تو عمرم هیچ کس رو به اندازه تو دوست نداشتم .چون هیچ کس لیاقت دوست داشتن رو نداره.از آدما متنفرم .خدایا بهم کمک کن دوست ودشمن خودم روبشناسم.....فدای تو هوامو داشته باش ...اوس کریم..

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 

برای تمام بچه های دنیا آرزوی مادری دیوانه دارم .دیوانه ها بهترین مادرای دنیا هستند . با قلب بچه ها بهترین نوع سازگاری و هماهنگی رو دارند !

کاش مادری دیوانه داشتم ، کاش مادری دیوانه باشم...

اصلا کاش همسری دیوانه باشم ،دوستی دیوانه باشم ، عاشقی دیوانه باشم  و ای کاش ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 

در مه آلودترين جاده چراغي ديدم

در عطشناكترين باديه باغي ديدم

به خزان غم من شوق بهاران پيوست

خشكسالم ز نماز تو به باران پيوست

سرسرايي كه پر از يا رب و ياهو شده است

زير اين سقف پناه من و آهو شده است

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 

بد ترین اتفاق عمرت اینه که

با آدم هایی سر و کار داشته باشی که

 نقاب به صورت بزنن

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 

در هياهوی زمان
در دل ساکت شب
بی رمق، خسته و سرد
من به دنبال خودم می گردم!
کی شدم گمشده در وادی غم؟
من که بودم...
کيستم...
چه کسی خواهم شد؟
قاصدی بی مقصد

آه...
ای رفته ز ياد
مشتی از خاک زمين
من گمشده ام
چه کسی خواهد يافت؟
من سرگردان را...
من پاييزی را...

گم شدم در تنهايی
وسعتی تو خالی
باد برده است مرا
يا که يک خواب عميق؟
من چه اندازه زياد
پوچ و خالی شده ام!
عشق از ياد دلم رفته چه زود

هيس... ساکت... انگار...
که صدايی خبر از آمدنم می دهد
اين صدای قدم خسته توست؟
يا نوای قدم رسته من؟
آنچه از من شده دور
به تنم می آيد
من به من می رسم انگار دگر
شايد اين بار شکوفا شوم

هيس... ساکت... انگار...!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 

هر کاری کردم که تورو گم کنم از خاطره ها... به در بسته خوردم و باز از تو گم شد لحظه ها...

خاطره های بودنت چه جورفراموشش کنم؟؟؟ دلی که آتیشش زدی چه جوری خاموشش کنم؟؟؟

جای نگات رو پر نکرد هیچ کسی با هرچی که بود...انگاری تو خون منی تو پوست و گوشت و  تاروپود...

دروغ نمی گم بعد تو خیلی ها رفتن اومدن... اما تو نگاه من هیچ کدومش تو نشدن...

فکر نکنی ازت می خوام بیای و با من بمونی...اینا رو گفتم که فقط صداقتم رو بدونی...

من نمی خوام که مثل تو هرزی باشم توی دمن...من عاشق عشق می مونم...

من عاشق عشق می مونم... من عاشق عشق می مونم...

تو دیگه مردی واسه من...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 

کمکم کن

 

 

گوش كن ، دورترين مرغ جهان مي خواند.
شب سليس است، و يكدست ، و باز.
شمعداني ها
و صدادارترين شاخه فصل ، ماه را مي شنوند.

پلكان جلو ساختمان ،
در فانوس به دست
و در اسراف نسيم ،

گوش كن ، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا.
چشم تو زينت تاريكي نيست.
پلك ها را بتكان ، كفش به پا كن ، و
بيا.
و بيا تا جايي ، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با
تو
و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند.

پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت :


بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است...

 

 
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت   توسط فاطمه | 
اندکی صبر سحر نزديک است

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پايي خسته
تيرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدمها
سايه ای از سر ديوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها
فکر تاريکی و اين ويرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
* * *
نيست رنگی که بگويد با من
اندکی صبر سحر نزديک است
هر دم اين بانگ بر آرم از دل
وای اين شب چقدر تاريک است
* * *
خنده ای کو که به دل انگيزم
قطره ای کو که به دريا ريزم
صخره ای کو که بدان آويزم
مثل اينست که شب نمناک است 
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليک غمی غمناک است
* * *
هر دم اين بانگ بر آرم از دل
وای اين شب چقدر تاريك است
اندکی صبر سحر نزديک است
 






 
 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت   توسط فاطمه | 

يادم باشد حرفي نزنم كه دلي بلرزد خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را
يادم باشد كه روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نيست
يادم باشد جواب كينه را با كمتر از مهر و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم
يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم
يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم و از آسمان درسِ پـاك زيستن
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست...
يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام ... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان
يادم باشد زندگي را دوست دارم
يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم
يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد
يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود
يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم
يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم يادم باشد زنده ام

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت   توسط فاطمه | 

انگاه که نیلوفر های برکه وفا پرپر شدن

وگلبرگهای عهد تو خشکیدن

یاسهای وحشی لبخند تلخی زدند

و تو مرا از یاد بردی

انگاه که ابرها

اشکهایشان را نثار ادمیان کردند

تا بذر محبت جوانه بزند

زیر چتر سیاه خود نهان شدی و مرا از یاد بردی

دیگر به فلک شکایتی نخواهم کرد

بر لب همان برکه طلایی

که روزی نیلوفرهای عشق در ان می روییدن

خواهم رفت و خواهم گفت

من نیز تو را از یاد خواهم برد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت   توسط فاطمه | 

من امروز تنهام مثل روز های قبل هیچ فرقی برام نداره سال ۸۵ که برام خیلی بد بود گفتم که سال جدید دیگه خوبه ولی تا الان که هیچ فرقی نکرده .......راستی بچه ها شما شده تا حالا کسی رو که دوسش داشتین از دست بدین؟ چه حسی بهتون دست میده ؟برای من که وحشتناک بود

به خدا نمی تونم فراموشش کنم .دوستام همه میگن که دیگه تموم شده بی خیالش شو .ولی نمیشه ..کاش .......کاش میشد برای همیشه فراموشش کنم سال ۷۸ بود که با تمام امید با تمام ذوق و شوق بهش رسیدم شاید باورتون نشه دیگه هیچی از خدا نمیخواستم به خودم گفتم تو چه قدر خوشبختی  روزهاااااااااااااا گذشت ...سالهااا گذشت تا پارسال که من دیگه نداشتمش ... راستی ۲ اسفند ۸۷ بود که به دستش آوردم و ۲ اسفند ۸۵ بود که از دستش دادمبعضی وقتها خیلی کم می ارم دیگه طاقتم تموم میشه ولی میگم دختر محکم باش اون مال تو نبود بذار بره .همه اش به خدا میگم اگه مال من نیست پس چرا فراموشش نمیکنم .همه اش از خدا میخوام اونی که عزیزم  رو ازم گرفت به ارزوهاش نرسه دوست دارم تو همین دنیا ازش انتقام بگیرم

دیگه به خودم قول دادم به هیچ عنوان از روی احساسات عاشق نشم .حالم از هر چی نا مرده به هم میخوره .هر کسی به نظر خودش پیش چشم من خودشو عاشق جلوه میده ولی مر ده شور اون عاشقیشو ببرن

یکی تظاهر میکنه دوست داره ....عاشقته .برات غیرت نشون میده .....ولی عذابت میده .شکنجت میکنه...به خدا دروغ میگه ..من که دقیقا شکل یه عروسک براش بودم ..وقتی که بازیش با من تموم شد منو نخواست .منم از دستش خسته شده بودم ..دیگه قرار نیست گول بخورم ....دوست دارم خودم باشم و خدای خودم ........اینقدر حرف دارم که میخوام تا صبح بنویسم .ولی دیگه خسته شدم .بچه ها برای همتون ارزوی موفقیت دارم.قدر خودتون رو بدونید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت   توسط فاطمه | 

 

ازعشقم جدا شدم


من شمعداني بودم و او پرپرم کرد


برگ درختي بودم و خاکسترم کرد


هر روز با يک خاطره، با بال رويا


پرواز مي کردم،که بي بال و پرم کرد


گفتم نرو تنهايم اي همزاد باران


رفت و نگاه آخرش تنهاترم کرد


او سنگ زد بر شيشه احساس هايم


خون را ولي مهمان چشمان ترم کرد


وقتي که گفتم هر چه ميل توست باشد


مثل غروري ايستاد و باورم کرد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت   توسط فاطمه | 

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که در همسايه ی صدها گرسنه،

چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لبِ پيمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می ديدم يکی عريان و لرزان؛

ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛
زمين و آسمان را،
واژگون، مستانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
نه طاعت می پذيرفتم،
نه گوش از بهراستغفارِ اين بيدادگرها تيز کرده،
پاره پاره در کفِ زاهد نمايان،
تسبیح را صد دانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به عَرشِ کبريايی، با همه صبزِ خدايی،
تا که می ديدم عزيزِ نابجايی،

ناز بر يک ناروا کرده خواری می فروشد،
گردشِ اين چرخ را،
وارونه بی صبرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می دیدم مشوّش عارف و عامی،

زبرقِ فتنه ی این علمِ عالم سوزِ مردم کش،
به جز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فکری،
در اين دنيای پُر افسانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
چرا من جایِ او باشم؛
همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد!
وگرنه من به جایِ او چو بودم،
يک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل فرزانه می کردم؛
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت   توسط فاطمه | 

در راه خدا خم شو تا قد راست کنی؛ کوچک باش تا بزرگت کنند و خالی باش تا برای پر شدن جایی داشته باشی. به
خرابیت آگاه شو تا مرمت پذیری و بی چیز باش تا به دست آوری.خدمت کن تا ریاست کنی و منعطف باش تا نشکنی
به یاد داشته باش اگر با آن یگانه پیوند بخوری مردمان در کمال اطمینان به نزدت خواهند شتافت
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت   توسط فاطمه | 
سلام....

یکی از دوستام که وبلاگم رو دیده بود از م گله کرد که چرا غمگین مینویسم.آخه وقتی آدم دل خوشی نداره چجوری میشه شاد نوشت.ولی من چون خیلی دوستش دارم و برام ارزش زیادی داره میخوام از مطالب غمگین کمتر بنویسم .ولی هر موقع دلم گرفت دیگه چاره نیست باید نوشت .....روزهای خوشی رو برای همتون مخصوصا دوستم آرزو میکنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت   توسط فاطمه | 

تو از بازی گریزانی

من از بازیچه بودن سخت بیزارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت   توسط فاطمه | 

واسه لحظاتی مهمان دلم بودی خیلی راحت دعوت شدی به مهمانی زندگیم... میدونم رسم مهمان نوازی را خوب به جا آوردم... درسته که خداحافظی نکردی و رفتی...حرفی نیست من این نبود و رفتنت را به فال نیک می گیرم... تو از اول اومده بودی بری... چی شد به همین زودی به همین آسونی جا زدی... به جای اینکه در کنار عاشقت باشی در کنار یه غریبه زود آشنا نشسته ای... میزبان دل اون شدی... اشکالی نداره من هم خفته هستم در گورستان خاطرات... اگه می بینی گلایه ای از من به تو نمیرسه به خاطر اینه که از خودم گذشتم تا تو بفهمی که هنوزم دوستت دارم... ولی تو هرگز نفهمیدی اشکای من بدرقه راه کی شدن... تو ندونستی من چه ها از بی تو بودنها کشیدم و تاوان عاشق بودنم را چگونه با تلخی پس میدم... بگذریم از این گلایه های کهنه... نمیدونم چرا وقتی می خوام از تو بنویسم ناخوداگاه به سوی گلایه میرم... شاید می خوام سبک بشم وحرفایی که وقتی رفتی نتونستم بهت بگم را به نگارش در بیارم... شاید هم گلایه هایی که دلم نیومد پیش تو به زبان بیارم حداقل بنویسم... اینو مطمئنم روزی می فهمی که دل عاشق و امیدواری را شکستن چقدر گناهه... هر وقت هم بفهمی دیر نیست... خیلی دیره... این دل دیگه انتظاری از تو نداره...! درسته خوب فهمیدی با همین الکی خوش بودنام تونستم باورم را ارضا کنم که تو دیگه نیستی... نیستی... در بازی عشقمون چه گناهکار باشی چه بی تقصیر من از سر تقصیراتت گذشتم... باید گذشت کرد... از گناه بی تفاوت بودنت هم می گذرم... باز میگم خدا پشت و پناهت...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت   توسط فاطمه | 

سلام 

امیدوارم که حال همگی شما خوب باشه...

بچه ها من از این زندگی خسته ام .از آدما بدم میاد دیگه به هیچ کسی اعتماد ندارم

میدونین از وقتی که خودمو شناختم مصیبت و غم داشتم از همون سنی که دوران ازادی تو هستش از همون سنی که باید برا خودت بودی من عاشق شدم ۱۶ سال بیشتر نداشتم تو عالم خودم بودم که نفهمیدم چی شد التماس خدا میکرم التماس امام رضا میکردم که منو اون رو به هم برسونه خدا حرف منو گوش کرد و منو به اون رسوندوای چقدر خوشحال بودم به خودم میگفتم دختر تو دیگه هیچ غمی نداری ۷ سال باهم زندگی کردیم ۳ سال اول خوب بود وای به اون ۴ سال بعدش دیگه من اونو نداشتم با تمام وجود دوسش داشتم من سر کارمیرفتم اون سر کار میرفت من می اومدم خونه اون نبود به انتظارش مینشستم ولی وقتی می اومد دوباره زود میرفت.چقدرانتظار.چقدر بی قراری .اواخر خیلی منو اذیت کرد دیگه یادش رفته بود یه زمانی همدیگه رو تا خدا دوست می داشتیم میدونین عشق من اون بود ولی عشق اون یه نفر دیگه بودخیلی سخته ۴ سال با کسی غذا بخوری با کسی بخوابی کسی رو دوست داشته باشی ولی اون دلش جای دیگه .قلبش واسه کسی دیگه باشه.تا وقتی که بهم گفت که من یه نفر دیگه رو میخوام حالا بگید من باید چیکار میکردم همه خاطراتمو کردم تو یه چمدان و با تمام بد بختی و نا امیدی اومدم خونه بابام خونه ای که در  اوج کودکی نمی دونستم عشق چیه .حالا ۲ ماه گذشته که من دیگه ندیدمش و برا همیشه اونو از دست دادم.تو این زندگی خیلی نا مردیها دیدم یه نفر هستش که با تمام وجود برام نا مردی کرد ولی خودش به این نا مردی میگه دوست داشتن .مسخره است .نه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت   توسط فاطمه | 

وقتی چیکه چیکه اشکات روی گونت می ریزه….. وقتی می گردی اونی رو پیدا کنی که می خوای … بعد یه لحظه خودتم گم می کنی وقتی می خوای بخندی اما اشک امانتو بریده .… وقتی می خوای گریه کنی اما غرور بهت اجازه نمی ده .…اونوقته که تازه می فهمی بغضت داره داغونت می کنه….. اونوقته که می فهمی کسانی رو کم داری … اونوقته که می فهمی هر کسی رو رها کردن راحت نیست ….. آره خودتم اینو خوب میدونی که اگه صداقت رو قبول نکنی خدا بهت پشت می کنه…… وقتی نمی دونی برای آروم شدنت باید چیکار کنی ….. وقتی هنوز تو لحظه هات صدای نفس های ؟ جاری ….. اون زمان که اشک از چشمات حلقه حلقه پایین میاد ؛ اون زمان که دل اشک هم شکسته ؛ مثه دل تو !!! آروم که چشاتو ببندی ؟ می بینی همون گوشه ی متروکه ی ذهنت که رهام کردی به امید خدا و خودت راه افتادی تا به آسمون برسی …. خودت راه افتادی تا سفر رو به پایان برسونی…. بدوون ؟ ...بدون پاهای ؟.... اما بین سفر احساس کردی که یه چیزی کم داری … برگشتی که ؟ با خودت ببری !!! ؛ حالا … حالا … اون دیگه نیست … اون دیگه وجود نداره.. دیگه حرفی ندارم ….

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت   توسط فاطمه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من غریبه دیروزم آشنای امروز و فراموش شده فردا.......پس در آشنای امروز مینگرم تا در فراموشی فردا یادم کنی........

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
پیوندها
صدای سکوت
...دوستت دارم امابی صدا...
قاصدک تنهای من
بودیم و کسی پاش نمی داشت که هستیم
از چه دلتنگ شدی؟
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان